یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386
نمایشنامه
هر تئاتري يه داستاني داره
بازيگر هر تئاتري بايد نقششو بدونه
زندگي ما هم يه تئاتر بزرگه
تئاتري که تماشاچي نداره
بلکه همه بازيگرن
براي هر کس نمايشنامه اي نوشتن
نمايشنامه اي که هر کس وقتي پاشو تو اين تئاتر لعنتي ميذاره ميدن دستش و بهش ميگن اين مال توست و تو مجبوري اين نقشو بازي کني و هيچ حق انتخابي نداري
بعضي ها نقش هاي خوب و بعضي ها نقش هاي بد
خوش به حال اونايي که نقش هاي خوبي دارن
خوش به حال اونايي که مجبورن خوب باشن
ولي بقيه چي؟
اونايي که نقش هاي بد دارن
بدا به حال اونا
بدا به حال اونايي که مجبورن بد باشن
کاش زندگيمون داستان قشنگي داشته باشه
کاش از بازي کردن تو نقشمون لذت ببريم
کاش ...
پس چرا من تا حالا نمايشناممو نديدم؟
کسي نمايشنامه ي منو نديده ؟؟؟
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده توسط : مرتضی
شنبه هشتم اردیبهشت 1386
ديروز مثل باتلاقه
مثل يه مرداب کثيف
امروز هنوز کثيف نشده ، ولي داره کثيف ميشه
ولي فردا پاک پاکه
فردا يه چشمه ي زلاله
مي دوني چرا؟
چون هنوز هيچ کدوم از ما پاشو توي فردا نذاشته
ولي حيف
حيف که چشمه ي فردا هم خشک ميشه و تبديل به يه باتلاق کثيف ميشه
چون قراره ما به فردا بريم
اين ما هستيم که فردا رو کثيف مي کنيم
هر کس هم تعداد محدودي از اين فرداهارو به لجن مي کشه
همه فردا رو کثيف نمي کنن
بعضي ها هم تميز ميکنن
ولي چرا اين بعضي ها اينقدر کمن که حريف ما نميشن
منم مي خوام از اون بعضي ها باشم
چون هر کدوم از ما که پاشو به فردا نذاره بهتره
چون فردا کمتر کثيف ميشه
پس حالا يه چيز مي خوام بگم
يا مثل اون بعضي ها باش
يا پاتو به فردا نذار
چون ما هستيم که اين گل هاي شقايقو پژمرده مي کنيم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده توسط : مرتضی
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385
توبه نامه
دلت را خانه ي ما کن
مصفا کردنش با من
به ما درد خود افشا کن
مداوا کردنش با من
بياور قطره اشکي
که من هستم خريدارش
بياور قطره اخلاص
دريا کردنش با من
طلب کن هرچه مي خواهي
مهيا کردنش با من
بيا قبل از وقوع مرگ
روشن کن حسابت را
بياور نيک و بد را جمع
منها کردنش با من
اگر گم کرده اي اي دل کليد استجابت را
بيا يک لحظه با ما باش
پيدا کردنش با من
اگر عمري گنه کردي
مشو نوميد از رحمت
تو توبه نامه را بنويس
امضا کردنش با من
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده توسط : مرتضی
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385
سرد
بام روزگارم رو با برف سياه پوشاندن
همه برفا آب ميشن ولي مثل اينکه هواي دل ما خيلي سردتر از اين حرفاست
چون حسابي برفاش يخ زدن
حالا مي فهمم که براي چي ميگن دلت گرم باشه
دل گرمم براي خودش عالمي داره
ولي من کلا از گرما خوشم نمياد
شايدم گرميه دل با اون گرمايي که من ازش بدم مياد فرق کنه
شايد بهتر باشه شايدم بدتر
نمي دونم
در هر حال
خدايا از گرماي آرامش بخش وجود خودت به دل همه سرد دلان هديه بده
حداقل مي دونم که گرماي وجود تو با اون گرمايي که من ازش بدم مياد خيلي فرق داره
از خودت مي خوام چون مي دونم سرماي دلم رو فقط دستاي گرم تو مي تونه حس کنه
کمکم کن
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده توسط : مرتضی
چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385
ممنونم
یه روزایی تو زندگی هست که خیلی بدن
خیلی بد تر از روزایی که همیشه میگی از این بدتر نمیشه
باید ببینی
یه روزایی هم تو زندگی هست که خیلی خوبن
خیلی خوبتر از روزایی که همیشه میگی از این بهتر نمیشه
اینو هم باید ببینی
بعضی آدما زندگیشون پره از اون روزای بد
روزای سیاه
بعد عمری هم که یه روز سپید تو زندگیشون پیدا میشه اینقدر دست پاچه میشن که خرابش میکنن
سه شنبه روز سپید زندگی من بود
روزی که فهمیدم تمام فکرای بدی که درباره اون میکردم غلط بود
شایدم درست بود ولی اون طور که من می خواستم شد
دنیا باهام راه اومد
فکرشو که می کنم خندم می گیره
شک می کنم که خواب بودم یا بیدار
مگه میشه
مگه میشه دنیا با من
با من
با مرتضی راه بیاد
حالا که اومده
خواستم از خدا بپرسم :
خدا جون دستمون انداختی
داری باهام شوخی می کنی
اما نه
واقعیت بود
اما من هنوز از دست تو شاکیم
تو رو میگم روزگار
یه روز با من راه اومدی
ولی من همیشه باهات راه اومدم
با اینکه خیلی ازت شاکیم ولی ازت ممنونم
ازت ممونم که یه روزم که شده با من بودی
ممنونم که بهترینمو بهم برگردوندی
از تو هم ممنونم شقایق
ممنون شقایق
از همه ممنونم که یه روز هم که شده زیر پاشونو نگاه کردن
ممنونم
اما روزگار هنوز بهت میگم
با ما به از این باش
mls
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده توسط : مرتضی