تبليغاتX
THE MARSH
MARSH
پنجشنبه دوم خرداد 1387
اومدم، اونم روز تولدم

...
اين هم گذشت
گذشت به سرعت گذشتن نگاهت از چشمان خسته ام
چشماني که يک سال ديگر هم نظاره کردند
چشماني که يک سال ديگر هم تحمل کردند
چشماني که يک سال ديگر هم زشتي و زيبايي دنياي کوچک و تکراري را نظاره کردند و تحمل
تکراري مانند سريال غم انگيز لحظه هاي تنهايي
تکراري مانند نقش بي نقشي ديوار سپيد روبرويم
تکراري مانند بارش برگ هاي خزان دلي رو به غصّه
هر گوشه اش را که ببيني تکراريست
تکرار جشن تولد هاي هر ساله ات
سال هايي که گذشتن هر کدامش را جشن مي گيري
گذشتن و بدرود هر يک از اين مهمان هاي ناخوانده را جشن ميگيري
پس چرا آخرينش را جشن نمي گيري؟
اگر گذشتنش شيرين است پس تمام شدنش را جشني بزرگتر بگير
بستن کوله بارت را هم سرمستانه پايکوبي کن
پس اي دوست
روزي که کوله بارم را بستم تا ديده را از اين همه تکرار رها سازم جشني بزرگ برپا ساز
جشني به قامت شعله هاي دوزخ
و خود تا مي تواني زيبا برقص
...
خستگي را از چشمانم بگير تا بگويم:
                                                  اميدوارم
                                                               تولدم ...
                                                                           نمي دانم

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده توسط : مرتضی
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386
نمایشنامه

هر تئاتري يه داستاني داره
بازيگر هر تئاتري بايد نقششو بدونه
زندگي ما هم يه تئاتر بزرگه
تئاتري که تماشاچي نداره
بلکه همه بازيگرن
براي هر کس نمايشنامه اي نوشتن
نمايشنامه اي که هر کس وقتي پاشو تو اين تئاتر لعنتي ميذاره ميدن دستش و بهش ميگن اين مال توست و تو مجبوري اين نقشو بازي کني و هيچ حق انتخابي نداري
بعضي ها نقش هاي خوب و بعضي ها نقش هاي بد
خوش به حال اونايي که نقش هاي خوبي دارن
خوش به حال اونايي که مجبورن خوب باشن
ولي بقيه چي؟
اونايي که نقش هاي بد دارن
بدا به حال اونا
بدا به حال اونايي که مجبورن بد باشن
کاش زندگيمون داستان قشنگي داشته باشه
کاش از بازي کردن تو نقشمون لذت ببريم
کاش ...


پس چرا من تا حالا نمايشناممو نديدم؟

 

کسي نمايشنامه ي منو نديده ؟؟؟        

                             

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده توسط : مرتضی
شنبه هشتم اردیبهشت 1386


 ديروز مثل باتلاقه
 مثل يه مرداب کثيف
 امروز هنوز کثيف نشده ، ولي داره کثيف ميشه
 ولي فردا پاک پاکه
 فردا يه چشمه ي زلاله
 مي دوني چرا؟
 چون هنوز هيچ کدوم از ما پاشو توي فردا نذاشته
 ولي حيف
 حيف که چشمه ي فردا هم خشک ميشه و تبديل به يه باتلاق کثيف ميشه
 چون قراره ما به فردا بريم
 اين ما هستيم که فردا رو کثيف مي کنيم
 هر کس هم تعداد محدودي از اين فرداهارو به لجن مي کشه

 همه فردا رو کثيف نمي کنن
 بعضي ها هم تميز ميکنن
 ولي چرا اين بعضي ها اينقدر کمن که حريف ما نميشن
 منم مي خوام از اون بعضي ها باشم
 چون هر کدوم از ما که پاشو به فردا نذاره بهتره
 چون فردا کمتر کثيف ميشه

 پس حالا يه چيز مي خوام بگم
 يا مثل اون بعضي ها باش
 يا پاتو به فردا نذار
 چون ما هستيم که اين گل هاي شقايقو پژمرده مي کنيم


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده توسط : مرتضی
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385
توبه نامه

دلت را خانه ي ما کن
مصفا کردنش با من
به ما درد خود افشا کن
مداوا کردنش با من
بياور قطره اشکي
که من هستم خريدارش
بياور قطره اخلاص
دريا کردنش با من
طلب کن هرچه مي خواهي
مهيا کردنش با من
بيا قبل از وقوع مرگ
روشن کن حسابت را
بياور نيک و بد را جمع
منها کردنش با من
اگر گم کرده اي اي دل کليد استجابت را
بيا يک لحظه با ما باش
پيدا کردنش با من
اگر عمري گنه کردي
مشو نوميد از رحمت
تو توبه نامه را بنويس
امضا کردنش با من


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده توسط : مرتضی
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385
سرد

بام روزگارم رو با برف سياه پوشاندن
همه برفا آب ميشن ولي مثل اينکه هواي دل ما خيلي سردتر از اين حرفاست
چون حسابي برفاش يخ زدن
حالا مي فهمم که براي چي ميگن دلت گرم باشه
دل گرمم براي خودش عالمي داره
ولي من کلا از گرما خوشم نمياد
شايدم گرميه دل با اون گرمايي که من ازش بدم مياد فرق کنه
شايد بهتر باشه شايدم بدتر
نمي دونم
در هر حال
خدايا از گرماي آرامش بخش وجود خودت به دل همه سرد دلان هديه بده
حداقل مي دونم که گرماي وجود تو با اون گرمايي که من ازش بدم مياد خيلي فرق داره
از خودت مي خوام چون مي دونم سرماي دلم رو فقط دستاي گرم تو مي تونه حس کنه
کمکم کن

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده توسط : مرتضی
پنجشنبه پنجم بهمن 1385
تسلیت

 
ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده توسط : مرتضی
چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385
ممنونم

یه روزایی تو زندگی هست که خیلی بدن

خیلی بد تر از روزایی که همیشه میگی از این بدتر نمیشه

باید ببینی

یه روزایی هم تو زندگی هست که خیلی خوبن

خیلی خوبتر از روزایی که همیشه میگی از این بهتر نمیشه

اینو هم باید ببینی

بعضی آدما زندگیشون پره از اون روزای بد

روزای سیاه

بعد عمری هم که یه روز سپید تو زندگیشون پیدا میشه اینقدر دست پاچه میشن که خرابش میکنن

سه شنبه روز سپید زندگی من بود

روزی که فهمیدم تمام فکرای بدی که درباره اون میکردم غلط بود

شایدم درست بود ولی اون طور که من می خواستم شد

دنیا باهام راه اومد

فکرشو که می کنم خندم می گیره

شک می کنم که خواب بودم یا بیدار

مگه میشه

مگه میشه دنیا با من

با من

با مرتضی راه بیاد

حالا که اومده

خواستم از خدا بپرسم :

خدا جون دستمون انداختی

داری باهام شوخی می کنی

اما نه

واقعیت بود

اما من هنوز از دست تو شاکیم

تو رو میگم روزگار

یه روز با من راه اومدی

ولی من همیشه باهات راه اومدم

با اینکه خیلی ازت شاکیم ولی ازت ممنونم

ازت ممونم که یه روزم که شده با من بودی

ممنونم که بهترینمو بهم برگردوندی

از تو هم ممنونم شقایق

ممنون شقایق

از همه ممنونم که یه روز هم که شده زیر پاشونو نگاه کردن

ممنونم

اما روزگار هنوز بهت میگم

با ما به از این باش

 

 

 

 

 

 

   mls


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده توسط : مرتضی

RSS


Www.M-Blog.Blogfa.Com